تبليغاتX
ANNIVERSARY
اندر حکایت روزهای تکراری یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 21:59

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست  . . . 

سعدی


نوشته شده توسط سازدهنی  | لینک ثابت |

اسکار هزار و سیصد و نود دوشنبه هشتم اسفند 1390 10:17
اینم از اسکار امسال، اسکار هزار و سیصد و نود (اسکار 2012). مبارک است . . .

نوشته شده توسط سازدهنی  | لینک ثابت

تجسم یک رویا جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 20:21

بالا.نوشت. پیراهنت در باد تکان می‌خورَد/ این/ تنها پرچمی‌ست که دوستش دارم!

گروس عبدالملکیان


عنقریب مه آلوده خواهد گشت این هوا

این آسمان

و من به مرز واقعیت نزدیک میشوم

و این اتفاق عجیبی ست.

آری، اتفاق عجیبی ست این 

که بی اختیار نزدیک ترت میشوم. 

دهان به دهان 

بی فاصله 

جنگی تن به تن آغاز میشود،

در پس ِ چُنین جدال ِ ناگزیری

مرزهای تن ات را در می نوردم، 

پرچم های صلح بر فراز کوهستان های تن ات 

برافراشته میشوند 

و دیگر نشانی از دلتنگی نخواهم یافت

و کاش مرزهای تن ات را انتهایی نبود. 

امیر صابرنعیمی


نوشته شده توسط سازدهنی  | لینک ثابت |

هرگونه فحش و ناسزا در این پست آزاد است. شنبه بیست و دوم بهمن 1390 17:11
این پست صرفا جهت اعتراض به بستن ایمیل ها و آرام کردن اعصاب به هم ریخته ی دوستان است. هرگونه فحش و ناسزا در این پست آزاد است.

نوشته شده توسط سازدهنی  | لینک ثابت |


عکس از:  1x.com                                                                                                                                             


+ دنیا هم مثل من و تو می ماند، مثل همه آدم ها، به رفتارهای آدم ها واکنش نشان می دهد و من فکر میکنم که چه رنجی می کشد دنیا، وقتی نامهربانی ها از مهربانی ها پیشی میگیرند. کافیست کمی مهربان تر به دنیا بنگری، دنیا هم با تو مهربان میشود . . . 

++ یکی از صفات بارز مادرها، نگاه متفاوت شان به فرزندان شان است. وقتی در مورد فرزندان شان حرف میزنند، کاملا غیر منطقی میشوند و این چه لذت بخش است. لذت بخش است که تو را بی نقص و کامل تصور می کنند و تو را با ارزش ترین گنج دنیا به حساب می آورند و با مهربانی تمام، برایت مادری میکنند، با همه گندهایی که ما به زندگی می زنیم. و پدرها که خستگی ناپذیر برای مان تلاش میکنند و دوستمان دارند. فکر کردم در روز تولدم، بهترین مطلب ممکن، می تواند قدردانی از این همه مهربانی پدر و مادرم باشد. 

ایستاده و به احترام 

در مقابل شان کلاه از سر بر میدارم، 

به پاس ِ تمام مهربانی ها و تلاش های خستگی ناپذیرشان.


پ.ن. این مطلب، یک روز زودتر از تولدم منتشر شد. از همین حالا پذیرای تبریکات صمیمانه شما هستیم. 


بعد.نوشت. این الاغ بازیا چیه در میارین. چرا ایمیلا رو بستید آخه بیشعورا ! تف به ذات تون. 


نوشته شده توسط سازدهنی  | لینک ثابت |

شاملو دوشنبه دهم بهمن 1390 14:16




با نگاهی اجمالی به اشعار شاملو، در می یابیم که در پس ِ ظرافت های شعری و بازی ِ زیبایی که این شاعر بزرگ، از واژه گان گرفته است، تفکری عمیق و ژرف در نهاد ِ شعرهای او موج می زند. سبک ِ منحصر به فرد و استفاده از واژه گانی که به حق مختص به خود ِ اوست و گاه و بیگاه خواننده را به استفاده از فرهنگ لغت وادار می کند، در نوع خود ستودنی است و نشان از دایره ی لغات بیشمار ِ شاملوست. مفاهیم عمیقی از زنده گی، عشق و حتی مرگ، در کنار هنر چیدمان ِ بجا و آهنگین کلمات در اشعار او، به راحتی می تواند حسادت هر شاعری را بر انگیزاند و در اوج این حسادت، او را به تحسین و تکریم وادار نماید. 


سنگ

برای سنگر، 

آهن 

برای شمشیر، 

جوهر برای عشق . . . 

در خود به جست و جویی پیگیر 

همت نهاده ام

در خود به کاوش ام 

در خود 

ستم گرانه 

من چاه می کَنَم

     من نقب می زنم

من حفر می کُنَم.

در آواز ِ من

زنگی بی هوده هست

بی هوده تر از 

تشنج احتضار :

این فریاد ِ بی پناهی ِ زنده گی

از *ذروه ی دردناک ِ یاس

به هنگامی که مرگ 

سراپا عُریان 

با شهوت ِ سوزان اش به بستر ِ او خزیده است و 

جفت ِ فصل ناپذیرش 

- تن -

روسبیانه 

به تفویضی بی قیدانه 

نطفه ی زهر آگین اش را پذیرا می شود. 

در آواز ِ من 

زنگی بی هوده هست

بی هوده تر از تشنج ِ احتضار 

که در تلاش ِ تاراندن ِ مرگ

با شتابی دیوانه وار

باقی مانده ی زنده گی را مصرف می کند 

تا مرگ ِ کامل فرا رسد. 

پس زنگ ِ بلند ِ آواز ِ من 

به کمال ِسکوت می نگرد. 


سنگر برای تسلیم

آهن برای آشتی 

جوهر 

برای 

مرگ ! 

احمد شاملو


ذروه1 ـ نوک کوه ، قله . 2 ـ تارک سر. 3 ـ بالای هر چیز. ( لغت نامه دهخدا ) 


برچسب‌ها: شعر, شاملو
نوشته شده توسط سازدهنی  | لینک ثابت |

خبر فوری! پنجشنبه یکم دی 1390 0:37


خبر فوری! چقدر خوبه آدم پایان ِ سربازیش رو در شب یلدا جشن بگیره ! به خودم تبریک میگم که پروسه ی مرد شدنم به خوبی و خوشی به پایان رسید ! (یلـــــدا مبـــــارک.)


نوشته شده توسط سازدهنی  | لینک ثابت

آن کس که آزادی را به سخره میگیرد، منم! جمعه بیست و پنجم آذر 1390 21:48
 

گیسو

عکس از:  1x.com                                                                                                                                


 

مرا در بنــــــــد کن

با تــــاب ِ گیــــسوی ات،

که بـــی اسارتـــی چنیــــن

آزادی واژه ای مهجــــور خواهد بود . . .

امیر صابرنعیمی

 

نوشته شده توسط سازدهنی  | لینک ثابت |

یک مکالمه ساده جمعه بیست و هفتم آبان 1390 10:58

 

بانو:

چرا زنده گی ات رو به خاطر من خراب کردی ؟

 من:

من زنده گی ام رو خراب کردم !؟ من تازه زنده شدم.

تمام این سال ها، اون سال های قدیمی ِ خودمون رو تکرار می کردم، که فراموش نشن. تو رو، تموم ِ جزئیات تو رو مرور می کردم که فراموشی به سراغشون نیاد. هنوز به خاطرم مونده که ناخن های دستت ضعیف بود و نمیتونستی ناخن هات رو بلند کنی و همیشه میشکستن. اینکه از بادکنک می ترسیدی و یا اینکه دوست نداشتی به پشت گوش ات دست بزنم، و من چقدر این کار رو دوست داشتم. هنوز اگه توو خیابون کسی عطر اون زمان های تو رو به خودش بزنه وسوسه میشم. هنوزم که هنوزه، سوار تاکسی قراضه هایِ شهر میشم و سراغ تو رو از آینه هاش میگیرم که کنارم نشسته باشی. گاهی یادِ انگشت های شصت پاهات می افتم که همیشه سر بالا بودن و من کلی از دیدنشون کِیف میکردم. هنوز یاد موبایل ات و زنگ خوردن های گاه و بی گاهش می افتم که همیشه پول ِ قبض اش زیاد میومد و با تموم بی پولیمون وصل اش می کردیم. تموم اون سال ها، وقتی با هم توو خیابون یواشکی و با فاصله راه می رفتیم که آشنایی ما رو نبینه. اما همیشه یکی بود که ما رو بشناسه و ما هم خودمون رو به بی خیالی می زدیم.

همه اینا رو بهت گفتم که بدونی تمام این سال ها همیشه با تو زنده گی کردم. هنوز روز آخری که از کنارم رفتی رو لحظه به لحظه به یاد دارم. تمام گفتگوهاش رو.

 

بانو: . . .

 

من: . . .

 

بانو:

یعنی اینقدر منو دوست داری ؟ اگه دوباره از پیشت برم چی ؟!

 

من:

و دل شکستگی ام

                   همه از دستانی ست

                                      که بارها بوسیده ام . . .

 

 

 پ.ن.  مرا به بند ببستی، خود از کمند بجستی /سعدی  

 

نوشته شده توسط سازدهنی  | لینک ثابت |

عیدانه ! یکشنبه پانزدهم آبان 1390 20:37

قطره قطره اگر چه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را همان که می پنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم. /محمد علی بهمنی. 



+ به شدت احساس دلتنگی میکنم. درد ، درد ِ تنهایی ست. تا اطلاع ثانوی حال ام گرفته است. از نزدیک شدن به من اکیدا خودداری کنید. 



تا آب شدم سراب دیدم خود را 

دریا گشتم حــباب دیدم خود را 

آگاه شدم غفـــلــت خود را دیدم

بیدار شدم به خواب دیدم خود را. / منسوب به ابو سعید ابوالخیر!؟ 


عکس.نوشت.در ادامه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سازدهنی  | لینک ثابت